( آخه خنده های مهدی از همون اول ریز بوده و هست !!((
))
معلم به پیش آمد
, نگاهی بر ما بیفکند و ناگاه چنان سیلی محکمی بر من نواخت که هنوز نتونستم اون اعتماد به نفسمو باز یابم و خودم بشم ...
واسه همینم مدرسه رو بعد از اون سال عوض کردم و از هم جدا شدیم
و الا معلوم نبود از شنواییه من چیزی بمونه یا نه !!![]()
ولی کلاسای تابستونه همون سال با هم بودیم , مثل : نقاشی , شنا , خط ...
چقدر بهمون خوش گذشت اتفاقا" ![]()
بدونه هیچ سیلی و کتک و تسمه کمری , آخه میدونین ما دیگه نمیخندیدیم
!!
اونم فقط در سنه ۸ سالگی !!!![]()
![]()
اما حالا :
مطمئنم اولین جلسه یی هم که در غربت به سر کلاس بریم , چون با مهدی هستم یه بلایی , خاطره یی , مکافاته فراموش نشدن یی و از همه مهمتر یه
lose confidence اساسی میشم , اونم تو دیاره غربت !! حالا یکی منو جمع کنه با این روحییه ![]()
+ ضمنا" اصلا" حقه تیمه مزخرف و خوش اقباله ایتالیا نبووووووووووووووووووود .
+ تیمه ایران جز از قهرمانه جهان از هیچ تیمی نباختتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت .
+پیش تا پایان ای جاویدان ایران ن ن ن ن ن ن ن ن ن ن
(کلیک کنید)
از نوجوانی ( مقطع راهنمایی ) ما با هم دوست شدیم . من کم کم فهمیدم که دوری از اون باعث شده عاشقش بشم و من الان ۱۲سال و ۴ ماه و ۳ روز و ۵ ساعته که عاشقشم ولی هنوز نتونستم حتی یک لحظه از نزدیک توی چشماش مستقیم نگاه کنم و حتی رنگ چشماشو تشخیص بدم و دستاشو توی دستام بگیرم تا کنارش به آرامش ی که۱۲سال و ۴ ماه و ۳ روز و ۵ ساعته گم کردم برسم .
... آه ه ه ه ه !!![]()
امااااااااا دیگه تصمیمو گرفتم میخوام به بهانه ی ادامه تحصیل برم یه *جایی که بشه دستشو بگیرم
. میخوام ببینم چشماش چه رنگیه ؟؟ آبیه ؟ لنزه ؟؟ یا حتی اگه بشه با بغل کردنش بتونم بهش ابرازه احساسات بکنم .
دارم لحظه شماری میکنم . واسه بغلشششششششششش . ![]()
{ امید آلبوم ۱۳۸۵ }
عشق تو خیلی برام مقدسه انتظار عزیزه من دیگه بسه ...
بسه بسه انتظار ... بسه بسه بسه انتظار ... آره بسه بسه دیگه انتظار.
۱۲سال و ۴ ماه و ۳ روز و ۵ ساعت انتظار هر عاشقی رو به جنون میکشونه ! مگه نه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ![]()
* در اون جایی که ما ( من و ذهن زیبا ) میخوایم بریم به عشق من میگن دزد !!! اون عاشقه پفک و تخمه جاپنیه !!! و من عاشق اون !!!!!!![]()
ولی در اون جایی که ما میریم با اینکه بهش دزد میگن اما کاملا" قابل احترامه بسانه گاو در هند !
بیشتر از اینکه ترس توی وجودم خود نمایی بکنه , بازم غافلگیری مثل هر سال داره عوضم میکنه !!
( منظورم از ترس بیم از پیشامدهای آینده ست )
( توضیح بالا واسه این بود که :( همیشه خواستم متنفر باشم از ترسیدن , البته موفق هم بودم
)
یک چیزی بگم که این غافلگیری های من از تابستون ۸۵ شروع شده , متاسفانه یا خوشبختانه ؟!
البته من این جور تغییره جریانای ناگهانیو فقط خیری میدونم که خدا واسم میخواد . و این خیریتهای من از سال ۸۵ , دردناک ترین اتفاقات واسم بوده .
شما چقدر غافلگیریهای زندگیتونو دوست دارین و ازشون استفاده میکنین؟؟
بازم توضیح : غافلگیری = پیشامدهای غیر قابل پیشبینی در زندگی یا رخدادهایی که همیشه فکر میکردیم واسه خودمون پیش نمیاد و از ما دوره ه ه ه ه ه ه ه ه .
سلام
اینم اولین تجربه ی وبلاگ نوشتن .
با یک عکسی که شاید بیشتر متناسب با احوالات هفته ی آینده ام باشه .
خدایا تو از نهان ها با خبری ...









