تبليغاتX
LiOzO - داستان یک عشق ...

  

 (کلیک کنید)

 View Full Size Image    View Full Size Image   View Full Size Image

از نوجوانی ( مقطع  راهنمایی ) ما با هم دوست شدیم . من کم کم فهمیدم که دوری از اون باعث شده عاشقش بشم و  من الان ۱۲سال و ۴ ماه و ۳ روز و ۵ ساعته که عاشقشم  ولی هنوز نتونستم  حتی یک لحظه از نزدیک  توی چشماش مستقیم نگاه کنم  و  حتی رنگ چشماشو تشخیص بدم و دستاشو توی دستام بگیرم تا کنارش به آرامش ی که۱۲سال و ۴ ماه و ۳ روز و ۵ ساعته گم کردم برسم .  ... آه ه ه ه ه !!

 امااااااااا  دیگه  تصمیمو گرفتم میخوام  به بهانه ی ادامه تحصیل برم یه *جایی که  بشه دستشو بگیرم .  میخوام ببینم چشماش چه رنگیه ؟؟ آبیه ؟ لنزه ؟؟ یا حتی اگه بشه با بغل کردنش بتونم بهش ابرازه احساسات بکنم . دارم لحظه شماری میکنم . واسه بغلشششششششششش .

 { امید آلبوم ۱۳۸۵ }

عشق تو خیلی برام مقدسه انتظار عزیزه من دیگه بسه ...

 بسه بسه انتظار ... بسه بسه بسه انتظار ... آره بسه بسه دیگه انتظار. 

۱۲سال و ۴ ماه و ۳ روز و ۵ ساعت  انتظار  هر عاشقی رو به جنون میکشونه ! مگه نه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

* در اون جایی که ما ( من و ذهن زیبا ) میخوایم بریم به عشق من میگن دزد !!! اون عاشقه پفک و تخمه جاپنیه !!! و من عاشق اون !!!!!!ولی  در اون جایی که ما میریم  با اینکه بهش دزد میگن اما کاملا" قابل احترامه بسانه گاو در هند !

نوشته شده توسط مرتضی در ساعت 3:2 | لینک  |